پدر بزرگوار شهید بابک نوری هریس :
بابک، به طور مستقیم با من موضوع اعزامش را مطرح نکرد
اما می دانستیم که شش ماه است در سپاه بست نشسته و هر روز
می رود و می آید و اصرار می کند که من را اعزام کنید.
تا اینکه بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر می کنم واقعا
این موافقت هم کار خدا بود. بابک یک روز قبل از اعزامش
در مسجد باب الحوائج بلوار شهید انصاری رشت که مسجد
آذری های مقیم رشت است و همه بابک را آنجا می شناسند،
از همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز خداحافظی کرده بود،
به همه گفته بود که من یک مدتی نیستم می خواهم بروم
خارج از کشور. آن موقع همه فکر می کردند می خواهد برود آلمان.
چون من و برادرانش خیلی اصرار داشتیم که برود آلمان ادامه
تحصیل بدهد،حتی موقعیتش را هم برایش فراهم کرده بودیم
اما خودش قبول نمی کرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند
که بالاخره اصرار های ما جواب داده و بابک راضی شده به آلمان برود
اما به جای آلمان از سوریه سردرآورد.بابک همه را شوکه کرد.
ما در جریان بودیم که می خواهد به سوریه اعزام شود.
روزی که می خواست برود، من داشتم تلویزیون نگاه می کردم
که بابک آمد خانه رفت اتاقش و بعد با یک کوله پشتی رفت بیرون
و چند دقیقه بعد بی کوله پشتی برگشت. بعد هم به مادرش گفت
که با اعزامم موافقت شده. او هم از روی احساسات مادرانه
خیلی گریه کرد شاید که بابک منصرف بشود
اما بابک تصمیمش را گرفته بود،گفت :من حضرت زینب (س) را
خواب دیدم دیگر نمی توانم اینجا بمانم باید بروم سوریه
این قضیه رفتنم هم مال امروز و دیروز نیست ، من چند ماه است
که تصمیمم را گرفته ام. حتی شنیدم که به او گفته اند که چطور
می خواهی مادرت را تنها بگذاری و بروی،بابک هم گفته مادر همه
ما آنجا در سوریه است، من بروم سوریه که بی مادر نمی مانم،
می روم پیش مادر اصلی مان حضرت زینب (س).